شاهدخت سرزمین ابدیت

اعداد و کلمات برای هرکس مفهوم خاصی دارند.مثل22/9/1370 که به قول فروغ روز فتح من است...فتح.

اما این تنها ثبت چند عدد به اصطلاح با معنا در دفترچه ای کوچک به نام سه جلد یا شناسنامه است.

تولد من در لحظه ی شکفتنم هست...در همین لحظه...همین حالا...

به سان همان پری کوچکی که هر روز صبح از یک بوسه متولد می شود و هر شب از یک بوسه میمیرد.

و زندگی من فتح لحظات بین دو بوسه است.

اما به وقت و زمان زمینی ها که زمان را پدید آوردند...نه ببخشید گذر زمان را :

سه شنبه 22 آذرماه میلاد تن من است و به حساب و کتاب سه جلد دومین دهه ی زندگی ام پایانی آهسته و آرام دارد و گام در سومین دهه می گذارم با روحی سرشار از زندگی.

این روز شاید یادآور نیمه شبی زیبا و سرد و شاید بارانی است که دختری مفتوح شد و فتح کرد تمامی لحظاتی را که در ازل نوشتند برای اوست.

و بار دیگر هوای برفی-بارانی خدا را با تمام وجود به صندوقچه ی سینه فرو می برم و فریاد میزنم...تولدت مبارک دخترک پنج ساله ی همیشگی.بغل

پ.ن:از همه اونایی که تولدم رو پیش پیش تبریک گفتند یا قراره پس پس تبریک بگند یا به موقعشنیشخندخیلی خیلی ممنون

 

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

نوشتن بهانه می خواد   لااقل برای من بهانه می خواد

و بهترین بهانه ی نوشتن الانم هم اهنگ فوق العاده قشنگ وبلاگ عاطفه ی مهربونمه که مدت درازی ازش خبری نداشتم

ازت ممنون عاطفه که بهانه به دستم دادی و حال و هوام رو دگرگون کردی قلب      

                        -----------------------------------

هنوز هم پشت همان پنجره ایستاده ام و انتهای کوچه پیداست.

کوچه گویی هوس سفر ندارد و هنوز پابرجاست.

اخرین خاطره از این صحنه قطرات باران روی شیشه و بخار نفس هایم بود که بر ان نقش می بست و تو که زیر باران می رفتی و هیچ قطره ای بر تو نمی نشست.

تو گویی خود من بودی     که سالها با من فاصله داشت.

و امروز هوا افتابی است و فقط جای خیالی رد پاهایت را بر زمین تصور می کنم.

تا انتهای کوچه را که برای دیگری ابتداست می بینم چرا که من در نقطه ی بن بست کوچه ام              و منتظرم

تصمیم ام این است    به دنبالت می ایم   می خواهم خودم را پیدا کنم

هر که در پس پنجره ایستاده   اینبار مرا در انتهای کوچه می بیند که سفری را اغاز می کنم.            سفری از نو...

                          ------------------------------------

هر کی نوشته هام رو خونده می دونه این ادامه ی کدومه     هر کی هم که نخونده می فهمه که این اغاز یا پایان جدا نیستلبخند ادامه است

                         -------------------------------------

یادی کنم از همه لحظه های قشنگی که اینجا داشتم و دارم با تمومه دوستای حقیقی و مجازی و اینکه از وبلاگ قشنگم معذرت می خوام که سالگرد تولدش رو مثل سال قبل براش جشن نگرفتم

یادی از همه ی اونایی که یه بار اومدن و نوشتن و برام جاودانه شدن و همه اونایی که اومدن و موندن

از همتون ممنونم به خاطر حس خوبی که از همدردیاتون تو همه ی لحظه ها پیدا کردم

مدتی طولانی نیستمناراحت 

 خداحافظی برای ما ایرانیا خیلی سخته پس اسمش رو خداحافظی نمیذارم  

تو این مدت مراقب وبلاگم باشین تا اگه برگشتم دوباره شروع کنم

رمضان خدا نزدیکه برام دعا کنید ( نذارین زود از یادتون برم )لبخند

دلم براتون تنگ می شهبای بایفرشته

نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

عید اومده خونه تکونی کن دلتو

اب پاشی کن دور و بر منزلتو

گردگیری کن عکس پدر مادرتو

ایرونی باش بالا نگه دار سرتو

نوشته شده در ۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

بعد از یه غیبت طولانی....

سلام

یه ذره ...(سه نقطه):

1-موهامو کوتاه کردمکلافه

جوری که همه دلشون می خواست خفم کنن

چقد سرش فحش شنیدماسترس

وقتی اومدم بابام هاج و واج نگام می کرد

تازه می خواستم کوتاه ترم بکنم 

همه سرم غر زدن دیگه از صرافتش افتادم

از خرابکاری های دیگه بگذریمآخ

2-تقریبا یک ماهه که چیزی ننوشتم و کلی دلم لک زده

کتابام رو دو تا یکی می خونم  خودم هم نمی دونم چجوری با چیدمان ذهنیم کنار میام

اگه هنگ نکنم خوبهیول

3-دارم وارد یه دالان می شم

یه دالان مارپیچ

از اینکه ادرس وبلاگم رو به خیلی از دوستان و اشناهام دادم ناراحتم

خیلی از چرت و پرتای ته دلم رو مخفی می کنم

با اینکه محافظه کار نیستم و می گم هر چی باداباد ولی نمی تونم خیلی صریح اینجا بنویسم

تازه اینا همه سانسور شدست ببین دیگه بدون سانسورش چی می شه

شاید بذارمش کنار یا شایدم یه کارایی کنم که بعضیا ناراحت شن

اینجا رو دوست دارم

و دوستام رو

اگه ادرسه وبلاگ رو عوض کردم دلیل نمی شه که بهتون سر نزنم و باهاتون ارتباط نداشته باشم.

از کارم ناراحت نشین.قلب

4-نقاشیه نصفه نیمم رو گذاشتم جلومو و هر روز بهش نگاه می کنم

شاید یادم اومد

شاید قلم تو دستم رقصید و دوباره رفتم سر وقتش

گذاشته بودمش توی کمد   جایی که اصلا به چشمم نمی خورد.

5-با وجود هزاران دوست و اشنا کنارم هنوز دنبال دوستای جدیدم

راستی    چرا من با همه صمیمی ام و در عین حال با هیچ کس صمیمی نیستم؟

این روزا پکولا و تن تن صمیمی ترین دوستای مننبغل

وقتی بهشون غذا میدم احساس می کنم یه رابطه ی متقابل بینمون هست

من به اونا غذا می دم و جاشون رو تمیز می کنم

و اونا به من حس اینکه مهمم و می تونم مفید باشم و به دیگران کمک کنم   حتی در همین حد

6-از حسای خوبی که تازگیا بهم دست داده اینه که هر روز صبح که بلند می شم حس می کنم دارم می شم مثه گرگور زامزا    دارم مسخ می شمنیشخند

صبحا که بلند می شم تمام استخوانای بدنم درد می کنه (می دونم که به خاطر فعالیت زیاده)ولی میذارم به این برداشت که امروز صبح دیگه مسخ شدم

البته فکر کنم یه فرقی که با گرگور دارم اینه که  از غصه دق نمی کنم بلکه همه رو می کنم شکل خودم... 7-خواب تمام داستانا و کتابایی رو که خوندم می بینم   واسه همین می خوام برای چندمین بار برم سروقتشونچشمک

مامانم رو زور می کنم بعضی از کتابای خوبم رو بخونه

بهش می گم به جای این بازی سیاست که اساس زندگی مارو چسبیده بیا برای ارامش داشتن مائده های زمینی یا روزی دیگر رو بخون     خودت غرق کن تو دنیای جملات و کلمات

امیدوارم (اهمیت)در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که به ان می نگری.

برای نوشتن کمکم کنیدبامن حرف نزن

نوشته شده در ٢٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

وقتی گریبان عدم

با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را

از آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را

با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی یا عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

عالم به ادم سجده کرد

پ.ن

عاشق این شعرم برا خالی نبودن اپ گذاشتمش.

دلم مهمونی می خواد   یه مهمونی بزرگ(گندهههههه).

قراره یه تحول بزرگ ایجاد کنم که مهمترین بخشش به وبلاگم اختصاص داره   شاید دیگه شاهدختی نباشه  شاید...شاید...

نوشته شده در ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

انقدر ترافیک شدیده که ماشین ها اصلا حرکت نمی کنند و از شانس من امشب تهران تصمیم گرفته که همون پارکینگی که پیش بینیش رو کردن بشهچشم

ساعت 5/5می رسم به سالن الغدیر و جشن شب یلداخمیازه

و این شب یعنی مبارزه ی سپیدی با سیاهی و جشن پیروزی نور و صبح لبخند

رفتن غم انگیز پاییز و سلام با شبی چون یلدا به زمستانی سردقلب

به سرعت پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا تا حداقل دیدن دوستای وبلاگ نویس نصیبم بشهاسترس

خوشبختانه مراسم هنوز تموم نشدهاوه

گل یخ رو پیدا می کنم و می رم پیشش می شینم چشمک

کم کم بچه ها رو از گوشه و کنار پیدا می کنم و با بعضی ها هم از راه دوره سلام می کنم تا جایی که دست رویا رو که داره جلوم راه میره می گیرم و باهاش سلام علیک می کنم و اونم مجبور می شه رو دو پاش جلوی من بشینه تا مزاحم دید پشت سری ها نباشهلبخند

کادوی خداحافظی دکتر بوترابی یه سبد پر از عروسک و یه قاب کادوپیچ بود که نفهمیدم چیه!خیال باطل

زیاد طول نمی کشه و مراسم تموم می شه و از طرفی تازه شروعه چون می خوایم عکس یادگاری بگیریم و بچه ها رو ببینیمچشمک

دکتر نم نم رو دیدم و باهاش سلام احوالپرسی کردم و دکتر شروع کرد به ویزیت کردن گل یخ گوشه ی سالن زبان

به قول حمید پارسا دکترچکه چکه یا دکتر نمورهخنده

این دفعه هم مثل دفعات قبل به من سن ایچ نمی رسه و از عطش اب یخ می خورمآخ

عروسکای دکتربوترابی رو ازش می گیریم و با دکتر و عروسکا عکس یادگاری می گیریمنیشخند

می خواستم جدی جدی یکی از عروسکای باباپرشین رو به عنوان یادگاری بردارم اما دلم نیومدخجالت

من و گل یخ و حمیدپارسا و یاسین و شادی و پویان ....... دیگه یادم نیست عکس یادگاری انداختیم که وقتی رسید به دستم میذارمشچشمک

تقریبا اخرین نفرایی هستیم که سالن رو ترک می کنیمعینک

تو راه خروج از دانشگاه به کدخدا زنگ می زنم و بازم دل به دل راه داره چون همون لحظه در حال زدن اس ام اس شب یلدا بودبه من زنگ بزن

بهش می گم جات خالی بود و از کدبانو می پرسم و ارتباط قطع می شه و دیگه هم نمی شه باهاش تماس بگیرمکلافه

یه کمی هم جلوی دانشگاه وای میستیم و حرف می زنیم و بعد هم متفرق می شیم بامن حرف نزن

ساعت ۶:۴۵راه می افتم و ساعت ٩:۴۵می رسم خونهمنتظر

دلم می خواست همه می اومدین ولی خیلیاتون نبودینبغل

پ.ن(عاشق شبای یلدام)

نگار(نیک نفس) کله ات رو می کنم یه سراغ نمی گیری از من که اونجا پیدات کنمزبان

دکتر جاتون خالی می شه و من بدکاری کردم که ازتون اون عروسک رو یادگاری نگرفتمخجالت

کاش سالن جشنای پرشین یه سالن یه طبقه بشه که همه بچه های پرشین پیش هم باشن(البته نظره انتقاد نیست)فرشته

نوشته شده در ۳٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

باید اعتراف کنم

من نیز گاه به اسمان نگاه می کنم

دزدانه

به چشمان فرشتگان

نه به همه یشان

بلکه به انهایی که شبیه تواند

 

هفته ی دیگه جمعه تولدمه(٢٢/اذر)هورا

٢۴ اذر هم تولد کدخداست ابله واسه همینم قرار شده کدخدا همه رو دعوت کنه به صرف شام و شیرینی و...........نیشخند

کدخدا و خانمش تصمیم گرفتن تولد منو جشن بگیرنقلب

خود کدی بهم گفتزبان

می بینید چقد منو دوس دارنخجالت(اخرش من نارسیسیسم می گیرم)

منبا این خبر هم کاملا معتبره و همه ی علاقمندان می تونن همینجا ثبت نام کنننیشخند

لطفا تا چهارشنبه این هفته ثبت نامتون رو تکمیل کنید و از اوردن مهمون اضافه هم اصلا خودداری نکنیدچشمک

(کدخدا چیزی که عوض داره گله نداره=تلافیش)ابرو

نوشته شده در ۱٤ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

از پشت پنجره چقدر خوب بودی

کوچه تا پایان راه پیدا بود

قطره های باران روی شیشه های سرد می کوبید

و نفس هایم سعی در گرم کردن قطرات و شیشه داشتند

از پشت شیشه چقدر خوب پیدا بودی

در کوچه قدم می زدی  ارام و ارام دور می شدی

و باز هم باران

بر همه جا می کوبید و انگاه تو تنها موجودی بودی که باران نزدیکت نمی شد

تو همیشه از باران متنفر بودی  همیشه

اما او می بارید

گاهی تند گاهی نرم

رده های اب    جویهای کوچک روی شیشه

دیدم را تار می کرد

و تو همچنان می رفتی

سرمای پاییز همه جا بود

اه که چقد زیبا بود

سرما سرما سرما

تو/ باران/ انتهای کوچه/من/گرمای نفسها بر شیشه

هنوز هم پابرجاست

پ.نقلب

چه حسی بهتون دست داد ؟   فقط می خوام اینو بدونم؟لبخندلطفا

نوشته شده در ٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |